تو را می شناسم چون از تو برترم
"خانم چقدر چهره شما برای من آشناست کجا شما را دیدم" این را یک دختر تقریبا هم سن و سال من توی مترو گفت و از آنجایی که چهره او نیز برای من آشنا بود با لبخند اسم مدرسه و دانشگاه های محل تحصیلم را نام بردم و مشخص شد که فقط در یک دانشگاه درس می خواندیم و دیگر هیچ صنمی با یکدیگر نداشتیم بلاخره این دوست عزیز بدون اینکه به من اجازه صحبت بدهد بلند بلند از افتخارات زندگی اش گفت که بعد از لیسانس در رشته تعاون فوق لیسانس را در رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران ادامه می دهد و همزمان زبان فرانسه را می آموزد و بورسیه می شود و می رود ناف پاریس برای دکترای جامعه شناسی. و اینکه چقدر فرانسه کشور گرانی است و دانشگاه هایش رایگان است و در نهایت اینکه وی در طول این چند سال فقط وظیفه درس خواندن داشتند و همه هزینه ها را خانواده تقبل می کنند.
این دوست عزیز در حالی که به سختی فارسی صحبت می کرد! شماره تماس مرا گرفت تا آدرس ایمیل و وبلاگش را برای من اس ام اس کند که متاسفانه تاکنون چنین پیغامی به من نرسیده است. 
وقتی این خانم از مترو پیاده شد یاد پروین جوادی افتادم دوستی که سال هاست در آلمان زندگی می کند اما وقتی به ایران می آید همان پروین خودمان است که هیچ ادایی در گفتمانش نیست که به نظر من می توانست خودش را بگیرد چون به سه زبان زنده دنیا مسلط است تحصیلاتش را در بهترین دانشگاه دنیا در رشته اقتصاد به پایان رسانده است اما همچنان خاکی است. 
وقتی به منصوره حسینی فکر می کنم که چند وقتی را در لندن زتدگی می کرد اما همچنان فارسی سلیس صحبت می کند و این افراد را در دوست عزیز می گذارم واقعا نمی دانم چه بگویم. 
چهارشنبه سوری مواظب چشم و چالتان باشید 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:41  توسط نادیا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط نادیا
|
این هم چند سایت فرهنگی و تاریخی و طبیعت ایرانی
طبيعت زيباي دشت سوسن

زيگورات چغازنبيل

کاخ آپادانا

اشکفت سلمان

آبشارهاي تاريخي شوشتر

آبشار بيشه

آبشار گريت

قلعه فلکالافلاک

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:35  توسط نادیا
|
اشک دیواره های خانه
صدای فریادش اشک دیواره های خانه را در می آورد همان چهار دیواری که همگان آن را مکان امنی برای زندگی می دانند و زیر سایه همان هایی که باید تکیه گاهش باشند حالا تبدیل به حیوان هایی ناطق شده اند که فشارهای زندگی و عقده های روانی خود را بر سرش خالی می کنند و در این میان نمی داند که تقصیرش چیست و انگشت به دهان است که توسط افرادی شکنجه می شود که خودشان او را به این دنیا دعوت کرده اند پس چه شده که اینقدر نامهربان شده اند.
وقتی عکس های حمیده و عاطفه را دیدم که توسط نامادری و پدر حیوان صفتشان با انواع و اقسام وسایل از قبیل اتوی داغ، انبر و سیگار شکنجه شده اند پیش خودم فکر کردم چطوری می شه که انسان ها به جایی می رسند که در آزار جگر گوشه خودشان با دیگری همدست می شوند.
اما گلی نامادری مذکور که خودش یک مادر است و یک بار طعم گس ناجوانمردی را در زندگی اولش تجربه کرده است چرا صورتک هیولا به چهره زده است.
کودکی هایم وقتی داستان اولدوز را می خواندم که گرفتار نامادری بدجنسی است دلم می گرفت اما وقتی به همسایه دیوار به دیوارمان نگاه می کردم فرزند همسرش را بیشتر از فرزندان خودش دوست دارد و به او رسیدگی می کرد دچار تناقض می شدم.
نامادری یا زن بابا تنها کلمه ای است که به جای واژه مادر می نشیند و در نهایت اینکه پدر و مادر شدن لیاقت می خواهد که متاسفانه عده ای ندارند.
گلی( نامادری اژدها صفت) قبل از اینکه هول شده و زن ایاز شود اگر لحظه ای به دغدغه ها و دل تنگی های کودکانه این دو طفل فکر می کرد شاید تصمیم دیگری می گرفت چون می دید که نمی تواند آن دو را تحمل کند. همین
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:23  توسط نادیا
|
وقتی که می رنجی یا از یک مسئله ای بسیار خوشحالی دوست داری....
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:6  توسط نادیا
|
آدم هایی که اطراف ما زندگی می کنند سرشار از ناگفته ها و اسرار هستند که از بیان آن ها به دیگران هراس دارند چرا که از افشای آن می ترسند به همین دلیل بسیار مرموز می شوند و نسبت به یکدیگر بی اعتماد هستند،دلیلش چیست؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:0  توسط نادیا
|
بید مجنون
روی نیمکت پارک منتظر نشسته بود و هر چند لحظه یک بار به ساعتش نگاهی می انداخت، حوصله اش سر رفته بود نگاهش به بید مجنونی افتاد که کمرش خمیده بود هیچ وقت نفهمیده بود که چرا سرنوشت هر کسی که از عشق شکست می خورد را به این درخت تشبیه می کنند، تو دنیای خودش سیر می کرد که زنگ موبایلش به صدا در آمد و صدایی آن ور خط خبری به او داد، وقتی مکالمه به پایان رسید گلی که در دستش بود روی زمین افتاده بود و جای آن احساس اشتیاق چند لحظه قبل نفرت نشسته بود، از جایش بلند شد و به نزدیکی بید مجنون رفت و سرش را بر روی تنه آن گذاشت و برای سرنوشت مشترکشان اشک ریخت
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:29  توسط نادیا
|
مردم چه توقع هایی دارند
یک بار خواهر یکی از دوستان با من تماس گرفت و بعد از آسمان و ریسمان بافتن ازم خواست که برایش متنی را ترجمه کنم و من هم تو رودربایستی که با خواهرش داشتم این کار را پذیرفتم اما هنگامی که با ۹ صفحه کلمات ریز انگلیسی روبرو شدم قلبم برای لحظه ای دلش نخواست بزنه به هر حال با هر جان کندنی که بود کارش را که پر از کلمات تخصصی خاص رشته مهندسی بود را انجام دادم اما هنگام تحویل مطالب خودش را نشان نداد و مادرش ازم تحویل گرفت و گفت که روزی به خانه ما می آید بعد از آن بسیاری مناسبت ها در زندگی من اتفاق افتاد اما همچنان این مادر و دختر وقتی مرا در کوی و برزن می بینند دیالوگ شان این است که برای عرض تبریک یا تسلیت یک روزی خدمت می رسیم واقعیت این است که من از کسی توقع ندارم که اینکارها را انجام دهند اما نمی دانم چرا آدم ها این گونه اند یعنی حرف شان با عمل شان یکی نیست شاید توی دلشان طرف را فحش دهند اما هنگام برخورد با آن شخص می خندند به همین خاطر هر وقت که با اینگونه آدم ها روبرو می شوم که فقط در صورتی با افراد روبرو می شوند که یه جای کارشان با مشکل روبرو شده اند و طرف مقابل قادر به حل آن است نمی دانم که چه برخوردی داشته باشم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:7  توسط نادیا
|
کودکی های من با اشعار و داستان های اصیل ایرانی گذشت، یادش بخیر
پریا
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:43  توسط نادیا
|
گریه نکن بچه ها افسرده می شوند
در بهار شکوفه ها غنچه را با گریه هایی تلخ به خاک سپردیم چه ساده بود حضورت و چه تلخ بود رفتنت امروز وقتی که شنیدم که جوانی از این دیار رفت به یاد هفت سال پیش افتادم یاد کسی که دیگر در میان ما نیست و هنوز نیز با یادش جوشش اشک در چشمان می درخشد، هنوز هم پدر و مادرم با صدای هر ضربه ی در با اشتیاق به سمت آیفون می روند اما هر بار دمغ بر می گردند، هنوز صدای بوق ماشین عروس قلب هایمان را فشار می دهد و من باور ندارم که توانسته ام این سال ها را بدون برادرم و پشتم زندگی کنم، ذهنم برای لحظه ای به بهشت زهرا می رود به لحظه ای که بر سر خاک برادرم فریاد می زدم که خدایا تو مرا به دو عصا عادت دادی حال با یک عصا چه کنم و گفتند نگو آن یکی غصه می خورد و دایه های غزیزتر از مادر و کسانی که بیشتر تماشاگر بودند تا همراه گفتند گریه نکن بچه هایمان افسرده می شوند و من یاد گرفتم از این روزگار که بغضم را بخورم و در ظاهر بخندم چون هیچکس حال و حوصله غصه های تو را ندارد. 
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:1  توسط نادیا
|